نقاب هژمونی فرو میافتد.

دوران هژمونی بدون تعارف فرا رسیده است. ۱۵ شهریور ماه خبری منتشر شد که میگفت به دستور ترامپ وزارت دفاع آمریکا به وزارت جنگ تغییر نام داده است. حرکتی نمادین از رییسجمهوری که شعار انتخاباتیاش دوری از جنگهای بیپایان و تحقق «اول امریکا» بود.
این حرکت گرچه نمادین است ولی برای ما مردم جنوب جهانی به شدت مهم است. مهم از این بابت که نسبت به واقعیت چشمان خود را باز کنیم. واقعیتی که سالها در لایههای پیچیدهای از تبلیغات جریان اصلی رسانهای و تحقیقات آکادمیک در نهادهای وابسته دولتی از چشم ما پنهان شده بود.
بله دوستان این ترامپ نیست که با وقاحت و دیوانگی ارزشهای دموکراسی آمریکایی را بدنام میکند. «جنگ طلبی» خصوصیت ذاتی امپراطوری سلطهگر آمریکایی است. مثل همه امپراطوریهای مسلط در طول تاریخ، بکارگیری خشونت عریان و حملات نظامی ویرانگر بخشی از ماهیت وجودی آن است.
بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل و تحلیلگران ژئوپلیتیک، چه در سنت آکادمیک رسمی و چه در حوزه نقد سیاسی، این گزاره را مطرح یا از آن دفاع کردهاند که ایالات متحده به دلیل ماهیت ابرقدرت بودن و ضرورت حفظ هژمونی جهانی، ناگزیر است وارد جنگهای پیدرپی شود.
این نگاه معمولاً بخشی از «نظریه سیستم جهانی» و یا «واقعگرایی ژئوپلیتیک» است و از دیدگاههای مختلف مثل لیبرالیسم انتقادی، مارکسیسم و رئالیسم تهاجمی بیان شده است.
در ادامه چند چهره مهم و دستهبندی رویکردشان را برایت فهرست میکنم:
۱. دیدگاه واقعگرایان و ژئوپلیتیکدانها
این گروه استدلال میکنند که ساختار نظام بینالملل، ابرقدرتها را به رقابت دائمی و استفاده از زور برای حفظ برتری سوق میدهد.
جان مرشایمر (John Mearsheimer)
نظریهپرداز «رئالیسم تهاجمی»؛ معتقد است قدرتهای بزرگ برای تضمین امنیت خود باید به دنبال هژمونی منطقهای و جلوگیری از ظهور رقبای بالقوه باشند.
زبیگنیوبرژینسکی (Zbigniew Brzezinski)
در کتاب The Grand Chessboard توضیح میدهد که تسلط آمریکا بر «اوراسیا» برای حفظ جایگاه جهانیاش ضروری است و این تسلط بدون مداخلههای نظامی ممکن نیست.
هنری کیسینجر (Henry Kissinger)
آشکارا سیاستگذاری آمریکا را مبتنی بر حفظ «تعادل قوا» با مداخلات نظامی میداند.
جرج فریدمن (George Friedman)
نشان میدهد که مداخله و حتی جنگهای پیشگیرانه، بخشی ذاتی از راهبرد هژمونیک آمریکاست.
۲. دیدگاه منتقدان امپریالیسم و چپگرایان
اینها ماهیت جنگطلبانه آمریکا را پیامد منطق سرمایهداری و امپریالیسم میدانند.
نوآم چامسکی (Noam Chomsky)
در کتابهای Hegemony or Survival و Manufacturing Consent توضیح میدهد که آمریکا برای حفظ ساختار اقتصادی و سیاسی مطلوب خود، دائماً از نیروی نظامی استفاده میکند.
هاوارد زین (Howard Zinn)
تاریخنگار چپگرا؛ در A People’s History of the United States بخش عمدهای از سیاست خارجی آمریکا را در قالب جنگهای توسعهطلبانه و ابزار سلطه ترسیم میکند.
ایمانوئل والرشتاین (Immanuel Wallerstein)
بنیانگذار نظریه سیستم جهانی؛ بر این باور است که ابرقدرتها برای حفظ مرکزیت خود در نظام سرمایهداری جهانی، ناچار به مداخلههای نظامی هستند.
مایکل پارنتی (Michael Parenti)
تحلیلگر سیاسی مارکسیست؛ جنگ را ابزار طبیعی هژمونی آمریکا میداند.
۳. دیدگاه متفکران انتقادی و پسااستعماری
تمرکز این دیدگاه بر میراث استعمار و شکل جدید آن (نئواستعمار) است.
ادوارد سعید (Edward Said)
هرچند تمرکز اصلیاش فرهنگ و شرقشناسی بود، اما نشان داد که مداخلات نظامی آمریکا بخشی از پروژه بازتولید سلطه فرهنگی-سیاسی است.
آرونداتی روی (Arundhati Roy)
نویسنده و فعال سیاسی هندی؛ در مقالاتش جنگهای آمریکا را ابزار مهندسی نظم جهانی بر پایه سود شرکتهای چندملیتی میداند.
طارق علی (Tariq Ali)
این تحلیلگر پاکستانی-بریتانیایی؛ در آثارش رابطه مستقیم بین موقعیت هژمونیک آمریکا و جنگهای بیپایان را نشان میدهد.
۴. تحلیلگران امنیت ملی و استراتژیستهای داخل آمریکا
برخی از خود سیستم نیز آشکارا به این منطق اذعان کردهاند.
چارلز کراوتهامر (Charles Krauthammer)
ستوننویس نئومحافظهکار که در «لحظه تکقطبی» (Unipolar Moment) توضیح داد باید با استفاده پیشدستانه از نیروی نظامی برتری آمریکا را تثبیت کرد.
ویلیام کریستول (William Kristol) و رابرت کاگان (Robert Kagan)
از «پروژه برای قرن آمریکایی جدید» (PNAC) که آشکارا از سیاست جنگ پیشدستانه دفاع میکردند.
در مجموع این تحلیلها نشان میدهد که هژمونی غربی بدون خشونت و نظامیگری امکان بقا ندارد و اشتباه نکنید این به معنای بقای صلحجهانی و اقتصاد شکوفای بینالمللی نیست. این بقا چیزی است که نسلکشی یک جمعیت بیدفاع دو و نیم میلیون نفری هم براحتی در آن میگنجد. حتی تجاوز نظامی به کشورهای هدف و کشتار غیرنظامیان هم.
فراموش نمیکنیم صدراعظم آلمان در روز اول حمله اسراییل به ایران این حمله را کار کثیفی (Dirty Work) خواند که اسراییل به نیابت از غرب انجام میدهد.
در سالهای افول هژمونی آمریکایی ظاهرا کاغذ زرورق «دفاع از حقوق بشر» و «ترویج دموکراسی» دیگر مثل دهه ۹۰ کار نمی کند. پس نقابها کنار میرود و پردههای فریب مردم جهان سوم فرو میافتند.
باشد که ما هم با چشمان دهه ۹۰ به جهان نگاه نکنیم و در بمباران رسانهای، حقیقت را از زیر آوار پروپاگاندا و ذهنشویی بیرون بکشیم.
دیدگاهتان را بنویسید